غزل شمارهٔ ۱۰۲

ای که از سیم خام تن داری

قامتی همچو نارون داری

در قبایی کسی نمی‌داند

که تو در پیرهن چه تن داری

تا نگفتی سخن ندانستم

که تو شیرین زبان دهن داری

تو بدان دام زلف و دانهٔ خال

صد گرفتار همچو من داری