غزل شمارهٔ ۱۰۷

ای که تو جان جهانی و جهان جانی

گر به جان و به جهانت بخرند ارزانی

عشق تو مژده‌ور جان به حیات ابدی

وصل تو لذت باقی ز جهان فانی

خوب رویان جهان کسب جمال از تو کنند

آفتاب ار نبود مه نشود نورانی

ز آسمان گر به زمین درنگری چون خورشید

غیر مه هیچ نباشد که بدو می‌مانی