شمارهٔ ۱۶

کم خور غم تنی که حیاتش به جان بود

چیزی طلب که زندگی جان به آن بود

هیچش ز تخم عشق معطل روا مدار

تا در زمین جسم تو آب روان بود

آن کس رسد به دولت وصلی که مرورا

روح سبک ز بار محبت گران بود

چون استخوان مرده نیاید به هیچ کار

عشقی که زنده‌ای چو تواش در میان بود