شمارهٔ ۳۴

ای که اندر ملک گفتی می‌نهم قانون عدل

ظلم کردی ای اشاراتت همه بیرون عدل

این امیرانی که بیماران حرص‌اند و طمع

همچو صحت از مرض، دورند از قانون عدل

دست چون شمشیرشان هر ساعتی در پای ظلم

بر سر میدان بیدادی بریزد خون عدل

ز آن همی ترسم که ناگه سقف بر فرش اوفتد

خانهٔ دین را که بس باریک شد استون عدل