شمارهٔ ۴۰ - این قصیدهٔ را برای شیخ اجل سعدی نوشت و فرستاد

نمی‌دانم که چون باشد به معدن زر فرستادن

به دریا قطره آوردن به کان گوهر فرستادن

شبی بی‌فکر، این قطعه بگفتم در ثنای تو

ولیکن روزها کردم تامل در فرستادن

مرا از غایت شوقت نیامد در دل این معنی

که آب پارگین نتوان سوی کوثر فرستادن

مرا آهن در آتش بود از شوقت، ندانستم

که مس از ابلهی باشد به کان زر فرستادن