غزل شمارهٔ ۲۱

شد وقت مرگ نوش لبی هم‌نشین مرا

عمر دوباره شد نفس واپسین مرا

با صد هزار حسرت از آن کو گذشته‌ام

وا حسرتا اگر بگذارد چنین مرا

چون برکنم ز سینهٔ سیمین دوست دل

که ایزد نداده است دل آهنین مرا

گفتم به چشم عقل نیفتم به چاه عشق

بستی نظر ز نرگس سحر آفرین مرا