غزل شمارهٔ ۲۶

ترک چشم تو بیارست صف مژگان را

تیره بخت آن که بدین صف نسپارد جان را

فارغم در غم عشق تو ز ویرانی دل

که خرابی نرسد مملکت ویران را

گر نبودی هوس نقطهٔ خالت بر سر

پشت پایی زدمی دایرهٔ امکان را

شد فزون بس که خریدار لبت می‌ترسم

که نبندند به جان قیمت این مرجان را