غزل شمارهٔ ۴۴
آمد به جلوه شاهد بالا بلند ما
آماده شد بلای دل دردمند ما
ما مهر از آن پسر سر مویی نمیبریم
برند اگر به خنجر کین بندبند ما
تا چشم خود به دورهٔ ساقی گشادهایم
دور زمانه چشم ببست از گزند ما
گفتم که نوشداروی عشاق خسته چیست
گفتا تبسمی ز لب نوشخند ما