غزل شمارهٔ ۵۷

هر گه که آن خسرو زرین کمر از جا برخاست

آسمان گفت که قرص قمر از جا بر خاست

گر بساط می و معشوق نباشد به میان

به چه امید توان هر سحر از جا بر خاست

مگر آن سرو خرامنده به رفتار آمد

که بسی دیدهٔ حسرت نگر از جا برخاست

چشم مخمور وی از مستی می شد هشیار

ساقی مردم صاحب نظر از جا بر خاست