غزل شمارهٔ ۹۳

امشب ز رخش انجمنم خلد برین است

حوری که خدا وعده به من داده همین است

رفتن به سلامت ز در دوست گمان است

مردن به ملامت ز غم عشق یقین است

گفتم که گرفت آتش عشق تو جهان را

گفتا صفت عشق جهان‌سوز چنین است

فریاد که پیوسته ز ابروی تو ما را

هر گوشه کماندار بلایی به کمین است