غزل شمارهٔ ۱۲۸

دی چو تیر از برم آن ترک کمان دار گذشت

تا خبردار شدم کار دل از کار گذشت

با وجودی که نه شب دیده‌ام او را و نه روز

شب و روزم همه در حسرت دیدار گذشت

چه نگه بود که دل از کف عشاق ربود

چه بلا بود که بر مردم هشیار گذشت

گر صفای می ناب و رخ ساقی این است

کس نیارد ز در خانه خمار گذشت