غزل شمارهٔ ۱۳۶

رسید قاصد و پیغام وصل جانان گفت

نوید رجعت جان را به جسم بی جان گفت

چرا به سر ننهد هدهد صبا افسر

که وصف شهر سبا را بر سلیمان گفت

ز عنبرین دم باد سحر توان دانست

که داستانی از آن زلف عنبرافشان گفت

حکایت غم او من نگفته‌ام تنها

که این مقدمه هم گبر و هم مسلمان گفت