غزل شمارهٔ ۱۴۰
ای آب زندگانی یک نکته از دهانت
تا چند رحمتی نیست بر حال تشنگانت
دردا که بر لب آید جانم ز تشنه کامی
وآب حیات دارد لعل گهرفشانت
با من مکن مدارا اکنون که در محبت
شد رازم آشکارا از غفرهٔ نهانت
ای بوستان خوبی خارم ز بینوایی
بگذار تا بچینم برگی ز بوستانت