غزل شمارهٔ ۱۴۹

در پای تو تا زلف چلیپای تو افتاد

بس دل که از این سلسله در پای تو افتاد

تنها نه من افتادهٔ سر پنجهٔ عشقم

بس تن که ز بازوی توانای تو افتاد

هرگز نشود مشتری یوسف مصری

شوریده سری کز پی سودای تو افتاد

در دیدهٔ عشاق نه کم ز آب حیات است

خاکی که بر آن سایهٔ بالای تو افتاد