غزل شمارهٔ ۱۵۴
روزی که خدا کام دل تنگ دلان داد
کام دل تنگ من از آن تنگدهان داد
گفتم که مرا از دهنت هیچ ندادند
خندید که از هیچ که را بهره توان داد
خرم دل مستی که گه بادهپرستی
با شاهد مقصود چنین گفت و چنان داد
المنة لله که سبکبار نشستم
تا ساقی میخانه به من رطل گران داد