غزل شمارهٔ ۱۵۹
هر سر که به سودای خط و خال تو افتد
چون سایه همه عمر به دنبال تو افتد
واقف شده از حال شهیدان تو در حشر
هر دیده که بر نامهٔ اعمال تو افتد
آن چشم که بندد نظر از منظر خورشید
چشمی است که بر جلوهٔ تمثال تو افتد
آن کار که جز دادن جان چاره ندارد
کاری است که با غمزهٔ قتال تو افتد