غزل شمارهٔ ۱۶۵

جهان عشق ندانم چه زیر سر دارد

که زیر هر قدمی یک جهان خطر دارد

دریده تا نشود پرده‌ات نمی‌دانی

که حسن پرده‌نشینان پرده در دارد

ز روی و موی بتان می‌توان یقین کردن

که شام اهل محبت ز پی سحر دارد

بهای بوسه او نقد جان دریغ مکن

که این معامله نفع از پی ضرر دارد