غزل شمارهٔ ۱۶۶
کسی ز فتنهٔ آخر زمان خبر دارد
که زلف و کاکل و چشم تو در نظر دارد
نه دیده از رخ خوب تو میتوان برداشت
نه آه سوختگان در دلت اثر دارد
نه دل از طره خم برخمت توان برکند
نه شام تیره هجران ز پی سحر دارد
ز سحر نرگس جادوی تو عیانم شد
که فتنههای نهانی به زیر سر دارد