غزل شمارهٔ ۱۷۱
کسی که در دل شب چشم خون فشان دارد
بیاض چهرهاش از خون دل نشان دارد
ز پرده راز دلم عشق آشکارا کرد
که شعله را نتواند کسی نهان دارد
به سختی از سر بازار عشق نتوان رفت
که این معامله هم سود و هم زیان دارد
به تیرهروزی من چشم روزگار گریست
ندانم آن مه تابان چه در کمان دارد