غزل شمارهٔ ۱۷۲

چراغی کاین همه پروانه دارد

یقین کز سوز ما پروا ندارد

نه چشمش مردمان را سرخوشی‌هاست

خوشا دوری که این پیمانه دارد

ز زنجیر سر زلفش توان یافت

که کاری با دل دیوانه دارد

دل خلقی به خاک او گرفتار

چه خرمن‌ها کز این یک دانه دارد