غزل شمارهٔ ۱۸۱
شبی که دل به برم یاد زلف دلبر کرد
دماغ جان مرا تا سحر معطر کرد
خیال دانهٔ خال مهی اسیرم ساخت
که صید مرغ دل از جعد دام گستر کرد
شهید خنجر مژگان شاهدی شدهام
که زنده کشتهٔ خود را به زخم دیگر کرد
مخور فریب نگاهش اگر مسلمانی
که هر چه کرد به من آن دو چشم کافر کرد