غزل شمارهٔ ۲۱۳

قتل ما ای دل به تیغ او مقدر کرده‌اند

غم مخور زیرا که روزی را مقرر کرده‌اند

هر کجا ذکری از آن جعد معنبر کرده‌اند

مشک چین را از خجالت خاک بر سر کرده‌اند

تا ز خونت نگذری، مگذار پا در کوی عشق

زان که اینجا خاک را با خون مخمر کرده‌اند

عاشقانش را به محشر وعدهٔ دیدار داد

ساده لوحی بین که این افسانه باور کرده‌اند