غزل شمارهٔ ۲۱۵

مستان بزم عشق شرابی نداشتند

در عین بی خودی می نابی نداشتند

هرگز به غیر خون دل و پارهٔ جگر

شوریدگان شراب و کبابی نداشتند

قربان قاتلی که شهیدان عشق او

جز آب تیغ حسرت آبی نداشتند

با قاتل از غرور ندارد سر حساب

با کشتگان عشق حسابی نداشتند