غزل شمارهٔ ۲۱۸

کاش می‌داد خدا هر نفسم جانی چند

تا به گام تو می‌کردم قربانی چند

چشم بد دور ز حسن تو پریچهره که کشت

حسرت خاتم لعل تو سلیمانی چند

چه غم از کشمکش گردش دوران دارد

هر که با چشم تو ساغر زده دورانی چند

ساقی چشم تواش باده به پیمانه نکرد

هر که بشکست در این میکده پیمانی چند