غزل شمارهٔ ۲۳۰

بهل ز صورت خوبت نقاب بردارند

که با وجود تو عشاق نقش دیوارند

چگونه خواری عشق تو را به جان بکشم

که پیش روی تو گل های گلستان خوارند

با خلد خواندمان شیخ شهر و زین غافل

که ساکنان درت از بهشت بیزارند

تو گر به سینه دل سخت آهنین داری

شکستگان تو هم آه آتشین دارند