غزل شمارهٔ ۲۳۲
آنان که در محبت او سنگ میخورند
خون را به جای بادهٔ گلرنگ میخورند
من تنگدل ز رشک گروهی که در خیال
تنگ شکر از آن دهن تنگ میخورند
قومی که خشت میکده بالین نمودهاند
باور مکن که حسرت اورنگ میخورند
زاهد شبی به حلقهٔ مستان گذار کن
تا بنگری که می به چه آهنگ میخورند