غزل شمارهٔ ۲۳۸

کاشکی ساقی ز لعلش می به جام من کند

چرخ مینا تا سحر گردش به کام من کند

گر به جنت هم نشین با ابلهان باید شدن

کاش دوزخ را خدا یک جا مقام من کند

گرم‌تر از آتش حسرت بباید آتشی

تا علاج سردی سودای خام من کند

تا نریزم دانه‌های اشک رنگین را به خاک

طایر دولت کجا تمکین دام من کند