غزل شمارهٔ ۲۶۴
همه جا تیر تو بر سینهٔ ما میآید
جان به قربان خدنگی که به جا میآید
جوی خون میرود از چشمهٔ چشمم بر خاک
بر سرم بین که ز دست تو چهها میآید
گر دل از سنگ جفای تو ننالد چه کند
شیشه هنگام شکستن به صدا میآید
صف عشاق به یک چشم زدن بر هم زد
یارب این صف زده مژگان ز کجا میآید