غزل شمارهٔ ۲۸۱

چون صبا شانه زند طرهٔ عنبربارش

دل یک جمع پریشان شود از هر تارش

عشق گوید که به یاد خم مشکین مویش

عقل گوید که مرو بر دم پیچان مارش

صف شکافی که چنین چشم خمارین دارد

چشم امید مدار از مژهٔ خون خوارش

سر زلفی که به یک جو نخرد یوسف را

ای بسا سر که شود خاک سر بازارش