غزل شمارهٔ ۳۳۶

دیری است که دیوانه آن چشم کبودم

سرمستم از این بادهٔ دیرینه که بودم

از روی فروزندهٔ او پرده فکندم

از کار فروبستهٔ دل عقده گشودم

بینایی من در رخش از گریه فزون شد

چندانکه مرا کاست، غم عشق فزودم

وقتی در دل را به رخم باز نمودند

کز دیر و حرم رو به در دوست نمودم