غزل شمارهٔ ۳۵۰
من بر سر کوی تو ندیدم
خاکی که به سر نکرده باشم
از دست جفای تو نماندهست
شهری که خبر نکرده باشم
جز مهر تو در دلم نرفتهست
مهری که به در نکرده باشم
شب نیست که با خیال قدت
دستی به کمر نکرده باشم
من بر سر کوی تو ندیدم
خاکی که به سر نکرده باشم
از دست جفای تو نماندهست
شهری که خبر نکرده باشم
جز مهر تو در دلم نرفتهست
مهری که به در نکرده باشم
شب نیست که با خیال قدت
دستی به کمر نکرده باشم