غزل شمارهٔ ۳۷۴

یارب آن نامهربانان مه دل فراگیرد ز کینم

نرم گردد آهنش از تف آه آتشینم

گر نگیرد دامنش داد از غبار هرزه گردم

ور نیفتد بر رخش آه از نگاه واپسینم

با نسیم طره او در بهارستان رومم

با خیال صورت او در نگارستان چینم

خود چه اندیشم ز هجران من که در بزم وصالم

یا چه تشویشم ز دوزخ من که در خلد برینم