غزل شمارهٔ ۳۷۵

تا با کمان ابرو بنشست در کمینم

در خون خویش بنشاند از تیر دلنشینم

هم طره‌اش بهم زد طومار صبر و تابم

هم غمزه‌اش ز جا کند بنیاد عقل و دینم

گاهی به دل کند جا، گاهی به دیده ما را

یک جا نمی‌نشیند شاه حشم نشینم

هر گوشه اهل رازی دارد بدو نیازی

در راه عشق بازی تنها نه من چنینم