غزل شمارهٔ ۳۷۸

امشب نگه افتاد بر آن غیرت ماهم

یارب که نماند به رخش عکس نگاهم

سنگین دل او نرم شد از قطرهٔ اشکم

بازار وفا گرم شد از شعلهٔ آهم

در عین مذلت سگ او همدم من شد

بر خاک در دوست ببین عزت و جاهم

گفتم سر راهت نرسیدم به امیدی

گفتا که بکش پای امید از سر راهم