غزل شمارهٔ ۳۷۹

گر به گل‌زار رخش افتد نگاه گاه گاهم

گل به دامن می‌توان برد از گلستان نگاهم

گفتمش گل چیست، گفتا پیرهن چاک نسیمم

گفتمش مه چیست، گفتا سایه پرورد کلاهم

قصهٔ توفان نوح افسانه‌ای از موج اشکم

شعلهٔ نار خلیل انگاره‌ای از برق آهم

کو چنان عشقی که تا یک جا به فرساید وجودم

کو چنان برقی که تا یک سر به سوزاند گیاهم