غزل شمارهٔ ۳۸۳

ما دل خود را به دست شوق شکستیم

هر شکنش را به تار زلف تو بستیم

تا ننشیند به خاطر تو غباری

از سر جان خاستیم و با تو نشستیم

از پی پیوند حلقهٔ سر زلفت

رشتهٔ الفت ز هر چه بود گسستیم

از سر ما پا مکش که با تو به یاری

بر سر مهر نخست و عهد الستیم