غزل شمارهٔ ۳۸۷

تا از دو چشم مستت بیمار و دردمندیم

هم ایمن از بلاییم، هم فارغ از گزندیم

گفتی برو ز کویم تا پای رفتنت هست

زین جا کجا توان رفت زیرا که پای‌بندیم

از طاق ابروانت وز تار گیسوانت

هم خسته کمانیم، هم بسته کمندیم

در دعوی محبت هم خوار و هم عزیزم

در عالم مودت هم پست و هم بلندیم