غزل شمارهٔ ۴۱۴

به خون تپیده ز بازوی قاتلی تن من

که منتی است ز شمشیر او به گردن من

فرشته سینه سپر می‌کند چو از سر ناز

سوار می‌گذرد ترک ناوک‌افکن من

اگر تجلی آن ماه سبز خط این است

بهل که برق بسوزد تمام خرمن من

سؤال کردم ازو فتنه در حقیقت چیست

جواب داد که رمزی ز چشم پر فن من