غزل شمارهٔ ۴۲۹

گر خون من ز شیشه بریزد به جام او

لب بر ندارم از لب یاقوت فام او

با من سخن ز لعل روان بخش یار کن

آب حیات را چه کند تشنه کام او

یک عمر تلخ کام نشستم که عاقبت

حرفی شنیدم از لب شیرین کلام او

کار مرا به نیم نگاهش تمام کرد

بنگر چه میکند نگه ناتمام او