غزل شمارهٔ ۴۳۹

چه عقده‌هاست به کار دلم ز بخت سیاه

که زلف دوست بلند است و دست من کوتاه

نعوذبالله از این زاهدان جامه سفید

تبارک الله از این شاهدان چشم سیاه

یکی ز بند سر زلف او اسیر کمند

یکی ز کنج زنخدان او فتاده به چاه

یکی خراب لب لعل او نخورده شراب

یکی قتیل دم تیغ او نکرده گناه