غزل شمارهٔ ۴۴۰

آهی که رخنه کردم از وی به سنگ خاره

عاجز شد از دل دوست یارب دگر چه چاره

بیداریم چه دانی، ای خفته‌ای که شبها

ننشسته‌ای به حسرت، نشمرده‌ای ستاره

جانان اگر نشیند یک بار در کنارم

یک باره می‌توانم کردن ز جان کناره

گفتم به شحنه نالم از چشم او ولیکن

پروا ز کس ندارد مست شراب خواره