غزل شمارهٔ ۴۴۱

تا به چشمان سیه سرمه درانداخته‌ای

آهوان را همه خون در جگر انداخته‌ای

به هوای لب بامت که نشیمن نتوان

طایران را همه از بال و پر انداخته‌ای

ای دل غم زده از عجز تو معلومم شد

که بر تیغ محبت سپر انداخته‌ای

می‌توان یافتن از تیشهٔ فرهاد ای عشق

که بسی کوه گران از کمر انداخته‌ای