غزل شمارهٔ ۴۵۴

کسی که دامنش آلودهٔ شرابستی

دعای او به در دیر مستجابستی

به مستی از لب دردی‌کشی شنیدم دوش

که چاره همه دردی شراب نابستی

فغان که پرده ز کارم فکند پنجه عشق

هنوز چهره معشوق در حجابستی

نصیبم آن صف مژگان نشد به بیداری

هنوز طالع برگشته‌ام به خوابستی