غزل شمارهٔ ۴۶۷

گه جلوه‌گر ز بام و گه از منظر آمدی

از هر دری به غارت دلها درآمدی

تا دل نیابد از تو خلاصی به هیچ راه

گه راهزن شدی و گهی رهبر آمدی

دلهای مرده زندگی از سر گرفته‌اند

تا چون مسیح با لب جان پرور آمدی

پیراهن حیای زلیخا دریده شد

تا در لباس یوسف پیغمبر آمدی