غزل شمارهٔ ۴۶۸

دامن کشان شبی به کنارم نیامدی

کارم ز دست رفت و به کارم نیامدی

در پیش زلف خم به خمت عقده‌های دل

گفتم که مو به مو بشمارم نیامدی

در کارگاه دیده نگارا ز روی تو

گفتم نگارها به نگارم نیامدی

گفتی چون جان رسد به لبت خواهم آمدن

بر لب رسید جان فگارم نیامدی