غزل شمارهٔ ۴۷۰

شب چارده غلامی ز مه تمام داری

تو چه خواجهٔ تمامی که چنین غلام داری

مگر از سیاه روزی تو مرا نجات بخشی

که طلوع صبح روشن ز سواد شام داری

حشم کرشمه از پیش و سپاه غمزه از پس

پس و پیش خویش بنگر که چه احتشام داری

اگر آن قیامتی را که شنیده‌ام بیاید

نرسد بدین قیامت که تو در قیام داری