غزل شمارهٔ ۴۸۸

ای زلف خم به خم که زدی راه عالمی

دامی به راه خلق فکندی ز هر خمی

دلها تمام اگر تو ندزدیده‌ای چرا

لرزان و بی قرار و پریشان و درهمی

گه در کنار ماه چو جراره عقربی

گه بر فراز گنج چو پیچیده ارقمی

زآن رو به شکل سوزن عیسی شدم که تو

باریک تر ز رشتهٔ باریک مریمی