غزل شمارهٔ ۴۹۱

دوشینه خود شنیدم یک نکته از دهانی

اما نمی‌توان گفت با هیچ نکته‌دانی

اسرار عشقم آخر افتاد بر زبانها

از بس که وصف او را گفتم به هر زبانی

هر شامگه به یادش خفتم به لاله‌زاری

هر صبح دم به بویش رفتم به بوستانی

تخم وفای او را کشتم به هر زمینی

خار جفای او را خوردم به هر زمانی