غزل شمارهٔ ۴۹۲

سر راهش افتادم از ناتوانی

وزین ضعف کردم بسی کامرانی

کسی کاو به دل ناوکش خورد گفتا

که شوخی ندیدم بدین شخ کمانی

ز چشمی است چشم امیدم که هرگز

به کس ننگرد از ره سرگرانی

زبان از شکایت بر دوست بستم

ز بس یافتم لذت بی‌زبانی