غزل شمارهٔ ۴۹۸

در شهر اگر تو شاهد شیرین گذر کنی

شهری به یک مشاهده زیر و زبر کنی

خوش آن که از کمین به در آیی کمان به دست

وز تیر غمزه کار مرا مختصر کنی

شب گر به جای شمع نشینی میان جمع

پروانهٔ وجود مرا شعله‌ور کنی

آگه شوی ز خاک ریاضت‌کشان عشق

گر در بلای هجر شبی را سحر کنی